زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... روز شمار رادینی 19 ماهه ...

1392/4/1 9:49
نویسنده : مامان رادين
179 بازدید
اشتراک گذاری

یک، دو، سه ...هفده ، هجده ، نوزده ...

 خدارو شکر !!!؟؟؟

 به خاطر اینکه بهم سلامتی داد تا یه ماه دیگه بتونم هم نفس لحظه هات باشم و به تونم پا به پای کودکیت ، شاهد بزرگ تر شدن و قد کشیدنت باشم ...

 چه مقدمه ای بهتر از شکر خدا میتونه وجود داشته باشه که نعمت سلامتی رو به تو ، من و بابایی داده تا در کنار هم بتونیم شاد باشیم و زندگی کنیم که اگه سلامتی نباشه همه چیز این دنیا بی معنی  بی معنیه ...

 خدا روشکر پسرکم ، که الان سر حالی و دوباره گل لبخند رو به روی لبهای کوچولوت می بینم که اگه خنده رو لبهای نازت نباشه من و بابا و همه اونهایی که عاشقتن داغون داغونن ...

 پس به شکرانه سلامتیت دعا میکنیم برای همه بچه ها که ایشالا تنشون سالم و لبشون خندون باشه ...

                                                                                     "آمین"

 از امروز دارم پستهای عقب افتاده رو تند تند کامل میکنم و تا شما میری لالا منم میپرم پای لپ تاپ و این شکلی میشم 

امیدوارم تا

1) زیاد بخوابی تا دو تا پست باقی مونده رو امروز تکمیل کنم ...

2)امیدوارم تو این فاصله و تأخیر چیزی از قلم نیفته...

 

 پسرک شیرین من روز به روز عاقل تر و فهیم تر میشه و با دید کنجکاوانه تری به دور و بر خودش نگاه می کنه

عزیز دلم در حال کشف نیروی جاذبه است و اگه ازش غافل بشیم همه خونه رو از رو  تراس پرت میکنه پایین که یه سری چیزا شامل لطف خدا میشه و نجات پیدا می کنه و   بعضی دیگه می ترکه  و چقدر ذوق می کنه از اینکه اجسام میوفتن پایین ...

 

 

عاشق کشیدن نقاشی (البته از نوع خط خطی کردن کاغذ) هستی و تا خودکار دست کسی میبینی می گی چِش چِش  تا بهت مداد یا خودکار با کاغذ بدیم .

niniweblog.com

واسه همین یه یر رسید بهت دادم که  پر کردی از خطهای مارپیچ و درهم که می خوام برات یادگاری نگهش دارم و سر رسید بعدی رو افتتاح کردی 

از وقتی که دوباره میگی بابا میای و بهم میگی تو دفتر برام بنویس  بابا

 

 

صبح ها تا چشمهای نازتو باز می کنی به جای بابا نگاه میکنی تا ببینی بابایی هست یا   نه، اگه پنج شنبه جمعه باشه که اووووووه کلی ذوق میکنی که بابایی سر جاش خوابیده

 وقتهایی هم که نباشه میگم:" بابا کو؟"

 کف دستهاتو میاری بالا و با آهنگ نازی میگی:" نیست" 

بعد من می گم بابایی رفته سر کار و میگی:" دَ دَ" که یعنی بای بای و منم میگم بای بای بابایی ، خدا به همرات بابایی و برای بابایی بوس پرت میکنی ...

 

 

عاشق خوردن گوجه سبز یا همون آلوچه خودمونی...

انگار وقتی که میگم آلوچه بیشتر ترش میشه

وقتی در یخچالو باز می کنم سریع یمت کشوی میوه خمله میکنی تا آلوچه برداری

همه میگن آخه چطوری اون ترشی رو می خوری ؟

اما در عوض لب به زرد آلو نمیزنی از هلو خوشت میاد و گیلاس رو گهگاهی میخوری چون همش باید مراقبت باشم تا هیتشو نخوری و وقتی میبینی اینقدر بهت گوش زد میکنم که هستشو نخوری از خیر خوردنش میگذری

اما دیوونه هندونه ای و هر جا ببینیم آب دهنت راه میوفته

 موزم دوست داره اما به خاطر حساسیت و گرما زدگی زیاد بهت نمیدم

  شکلکهای جالب آرویــــــــن

 

 

 

 هنوز مشخص نشده چپ دستی یا راست !!!!!!!!!!

بی بی که بودی همه کارهاتو با دست چپ انجام می دادی ، چغچغه رو با دست چپ تکون میدادی یا  بااسباب بازیهات با دست چپ بازی می کردی ، مدادها رو با دست چپ تو دستت میگرفتی و ...

اما حالا هم با چپ کار میکنی هم با راست

و معلوم نیست به کدومش گرایش داری

به هر حال یا مثل مامانت هنرمند میشی اگه چپ دست بشی 

و یا مثل بابایی خدای ریاضیات و معادلات

هر کدوم بشی مامان و بابایی بهت افتخار میکنن به شرط این که به قول قدیمی ها اُستای کارت بشی

 

 

 پسرم عاشق خندیدن شده مخصوصاً با صدای بلند و این هم یکی از اون ویژگی های بچگی و تجربه کردنه

وقتی من وبابایی میخندیم شما هم بلند بلند میخندی

و اگه منو بابایی یه وقتهایی سر چیزیبا هم بحث کنیم ناراحت میشی و رو یرت میکوبی

حالا خدا رو شکر ما ازون خونواده های پر مشاجره پر کشمکش نیستیم وگرنه سرتو میشکستی

 

 

از کلمه هایی که تو این ماه یاد گرفتی ؛

تکرار کلمه بابا  بعد از مدتها استفاده نکردن

مَست = ماست

مَماس = نماز

باباش =  بابا جون

ماماش= مامان جون

هیشده = هیجده ، از وقتی ده بیست سه ١٥ عمو پورنگ رو گوش دادی یاد گرفتی

 

دَست = دست شما درد نکنه ، عضو بدن ، دست نزدن به چیزی

 

از وقتی پسرم تشکر کردن رو یاد گرفته همیشه از غذا ، آب ، میوه دادن و حتی از شستن دست و صورتش و حموم بردنش تشکر میکنه البته این فقط مختص به مامانش نیست از همه کسایی که بهش لطفی کنن تشکر میکنه

 

 

قند عسلم دوست داره همش ازش تعرسف کنم و وقتهایی که تو تلفن ازش حرف میزنم سریع متوجه میشه که دارم راجع بهش حرف میزنم و میخنده ...

 

 

از وقتی این چند تا کلمه رو یاد گرفته میره تلفن بازیشو میاره میگی مثلاً با یه فرد خیالی حرف بزن و بگو بهش من چه کلمه هایی رو بلدم و منم شروع میکنم به گفتن یک به یک اون کلمه ها و وقتی میگم خودت بیا بهش بگو خجالت میکشه و میره ...

 

 

وقتهایی که دارم تلفن جرف میزنیم میاد و بلند میگه : " من من"

که یعنی منم میخوام حرف بزنم ولی کدوم حرف فقط گوش میده یا میخنده  ...

 

 

صلوات رو یاد گرفته و با داد قسمت محمدش رو میکشه و بقیشو آواز میخونه

نمازم همین طور میخونی یه چیزایی میگی که توش ه س ش داره که یعنی داری سبحان ربی ... می خونی 

 

وقتی کار بدی میکنی ، انگشت اشارتو بالا میاری   و پیش از اینکه بهت بگم کار بدی کردی بهم میفهمونی که فهمیدم کارم بد بوده و اینجوری ساکتم میکنی

 

 

هنوزم عاشق قایم موشک بازی و قایم شدن زیر پتو و هتی پارچه و روسری و شال هستی

وقتی ساعت خوابت میشه خودت آمادگیتو اعلام میکنی و خدارو شکر اصلاً مثل بچه هایی نیستس که با کتک میخوابن یا به قولی مامان باباهاشونو میخوابونن بعد خودشون میخوابن

خدا رو شکر برناکه خوابت منظمه و هر جا هم باشیم واسه ساعت 11:00 باید بخوابی وگرنه گریه می کنی niniweblog.com و بی قراری

 

 

یکم زیاد هم رقاص تشریف داری و با کوچکترین صدای آهنگی شروع میکنی به قر دادن حالا هر جا که باشیم  و پیش هر کس که باشیم برات فرق نمی کنه

فکر کنم تو رقصیدن خیلی حرفه ای تشریف داری

به بابایی میگم اینا همه قرهایی که از وقتی رادین تو دلی بود برای محافظت ازش تو  کمرم مونده منتقل شده به پسری...

 

 

پسری عاشق عروسک شده و همیشه باسد یکی از عروسکهاشو بغل کنه

مخصوصاً موقع تاب سواری که خرس پو و عروسک ماسوله ایش رو هم باید کنار خودش بنشونونه

عاشقانه عروسکهاشو بغل میکنه و این از احساس پاک کودکانه و مهربونی نابشه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)